شیطونک...بازیگوش...سربه هوا..دوستداشتنی
فقط دوستایه عزیزم حق ورود دارند...
بازم ممنونم که به وبلاگ من سر می زنید... امروز تولد یک سالگی وبلاگ من وتولد سه سالگی عشق منه... مرسی از بچه هایی که برام نظر گذاشتید....مخصوصا میناجونم....بچه ها دوستون دارم ...نمیدونم من واقعا بدون شما باید چه کار می کردم x اگه بهت قول بدم که به کسی چیزی نمی گم اسمتو بهم میگی ....بیا وبلاگم اما بدون با این کارات همش حس فضولی منو زیادتر می کنی...خواهش می کنم اسمتو بهم بگو....لفطا... سوته دلان... دل سوخته تر از همه سوختگانم از جمع پراکنده رندان جهانم در هنر بازیگری کهنه مینا عشق است قمارومن بازیگر انم با انکه همه باخته در بازی عشقم بازنده ترین هست در این جمع نشانم ای عشق از توزهر است به کامم دل سوخت!تن سوخت!من ماندمو نامم عمریست که می بازمو یک برد ندارم اما چه کنم عاشق این کهنه دیارم... رویا...بانوی غم... به يادم باش به ياد خاطراتم باش... به ياد روزهاي شيريني كه رفت وخاطرات تلخ را يادگاري گذاشت... به ياد لحظه هاي خوشي كه رفت وغم وغصه را به جا گذاشت... كاش مي شد دوباره براي من باشي"هروقت وهر كجا يار من باشي... كاش مي شد در اين لحظه هاي اخر"تو اخرين نگاه اين گذر باشي... ولي افسوس... افسوس كه امروز از فانوس چشمات بي نصيبم... تو تاريكي ميخانه ي دل نخورده مستم وگوشه اي خرابم افسوس كه دانسته شكستي"رفتي وهمه درهارو بستي... منم كه ساده شكستم"ندانسته ماندم واز خود گسستم... اما تو بدون تا اخرش من همون رویا مي مونم... به يادت هستمو تا اخرش فقط از تو مي خونم کم نمي اد ازت اگه توام كمي از ما بخوني... گه گداري به ياد ما باشي وگه گداري بخواي خودت بموني... به يادم باش به ياد خاطراتم باش... دارم دق می کنم...تحمل ندارم....دیگه خسته شدم...دارن کم میارم... دلم تنگ شدهو دیگه نا ندارم...همش فکرتوام ... همش بیقرارم...دیگه اشکی برام ...نمونده که بخوام.. ...برات گریه کنم...فدای تو چشام...دلم داره واسه تو پرپرمی زنه ...تو رفتیو هنوز خیالت بامنه...بدون تو کجابرم کنار کی بشینم...توچشمای کی خیره شم خودم رو توش ببینم... .توکه نیستی به کی بگم چشاشو روم نبنده...به کی بگم نازم کنم که بهم نخنده...بدون تو با کی حرف بزنم دردت به جونم...تو این دنیا به عشق کی به شوق کی بمونم...بدون چشمات از تموم این زندگی سیرم...توکه نیستی همش ارزو میکنم بمیرم... خداجون خیلی تنهام ...خیلی...اونقدرکه حتی دیگه دلیلی واسه نفس کشیدن ندارم... خداجون می خوام دیگه نباشم...ازادمای این شهر نفرین شده بیذارم...می فهمی بیذارم... احساس تنفر می کنم...احساسی که تاحالا هیچوقت نداشتم... ناامیدم...خستم...قلبم ترک برداشته...نمی تونم ترمیمش کنم...سعی می کنم احساسمو توخودم بکشم...امابازم بابه یاد اوردن خاطراتم قلب نیمه جونم چشمامو گریون می کنه...کمکم کن... هرروز احساس تنهایی بیشتری می کنم ...دلم می خواد برم یه جای دور...یه جایی که حرفی از عشق نباشه...جایی که ادماش مهربون باشن...ادمای این شهراذیتم می کنند...ادمای این شهردوچهره اند...تاوقتی که براشون سودی داری باهات دوستن...اما وقتی تاریخ مصرف رفاقتت میگذره ...دیگه باهات کاری ندارن...چون یدونه مدرن ترشوپیداکردن... نمی تونم به کسی اعتمادکنم...تاحالا به هرکی اعتمادکردم ...تودوستی نامردی کرد...به دوستام تکیه می کردم...تاتنهاییمو پرکنم...امااونابدتر درونمو خالی می کردن...اینقدر زیر اوار غرور ونامردی این ادما شکستم که دیگه دلیلی واسه موندن ندارم... خستم...خسته ترازهمه ی ادمایی که روی زمینن...بابه یاد اوردن خاطراتم درونم به اتش کشیده میشه وبیشتر عذاب می کشم... روحم توی زندان تنم اسیره...نمی تونم ازادش کنم...ازدرون ذره ذره داغون میشم ...اما کاری ازم برنمیاد... تنها یه امید دارم که اونم داره روزبه روز ازم دورتر میشه...نمی دونم چرا؟!...ولی فکرمی کنم خداهم دیگه از من متنفره...هرچی صداش می کنم ...دستمو نمی گیره... احساس می کنم دیگه جایی توی این دنیا ندارم...خداجونم می خوام نباشم...درکم کن... باتمام وجود فریاد می زنم:کمک...............کمک................کمکم کن.............. نمی بخشمت ... به خاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی به خاطر غم هایی که به صورتم نشاندی به خاطر دلی که برام شکستی به خاطر احساسی که برام پر پر کردی به خاطر زخمی که به وجودم نشاندی ولی می بخشمت به خاطر عشقی که بر قلبم حک کردی میدونی چیه گلم........ گاهی گذشتن از معشوق به خاطر عشق نهایت عاشق بودنه![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
خداجون ازت ممنونم که بهم یه عالمه دوست خوب دادی تا تنها نباشم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |




