شیطونک...بازیگوش...سربه هوا..دوستداشتنی
فقط دوستایه عزیزم حق ورود دارند...
سلام بازم خدا دل منو. با آی غم نشونه کرد. تو هم برو مثل همه. تنهام بزارو و بر نگرد خیلی وقته اینجا پرسه می زنم جای رد پاتو من نیستیو بوسه می زنم اگه حتی تو جوابمو ندی... من بازم با عکس تو حرف می زنم تسلیت قلب صبورم دیگه اون دوست نداره سهم اون یه عشق تازه سهم تو تناب داره بسه اشکاتو نگهدار... غم تو یکی دوتا نیست... پا نذار روی غرورت... جای اون به زیر پا نیست... دستموبگير... دستموبگير بي وفا كه دارم پرپر مي شم تو غبار خاطراتم چيزي نمونده گم بشم دستمو بگير دل سنگ نشكون دل شيشه اي مو حالا كه عاشقت شدم پريشون نكن دل خاكستريمو دستمو بگير بي معرفت نگوكه عاشقت نبودم تو غم و غصه هات من يارت نبودم دستمو بگير نامرد نذار تنها بمونم حالا كه تو خوشي من پيش غم ها بمونم مي خواهم فرياد بزنم... مي خوام فرياد بزنم عشق توداغونم كرد مي خوام فريادبزنم چشماي تو حيرونم كرد تا كي بايد يواشكي برات گريه كنم تا كي بايد بدون تو به همه حسادت بكنم دوباره برگرد... مي ترسم در افكارم ارزوي برگشتنت بميرد... مي ترسم سؤال كهنه ي من تا ابد بدون جواب بماند ايا دوباره بر مي گردي؟! چه سؤال مبهمي! خنده ام مي گيرد... مرا اين همه وسوسه ي تووتو حتي مرا به ياد نداري... گريه ام مي گيرد...
يادم مي اد يروزي قلبم را پذيراي حضور عشقي تلخ كردم... عشقي كه انچنان در جسم وروحم اثر گذاشت كه خويشتن را از ياد بردم... عشقي كه ساده و خالصانه شروع شدولي مثل تموم قصه ها به پايان رسيد چه شبها كه بيدار مي نشستم در كنار پنچره وتاصبح! چشم به اتاق خاموش تو مي دوختم وگريه امانم را بريد... شايد توام بيداربودي ونه اما در فكر من! اري! مي زيستم براي تووباتودگر من وجودي بيگانه بودم وبي تو هرگز مني نبود... ولي تو هرگز من را نخواستي! روزها گذشت وپاييز فرا رسيد... روزي كه به جاي تو ذرات گردوغباربر دروديوار اتاقت نقش بسته بود... اري! عاقبت ترس بي توبودن برسرم سايه افكند و فقط خاطره ي شيرين با توبودن برايم ماندوبس... يادته برات مي مردم ستاره نبودم اما فقط مال تو بودم... تو قلبت لونه داشتم پروانه نبودم اما هميشه دورت ميگشتم يادمه بهم مي گفتي دلت پيشم اسيره... زندگي پوچ بي من!دل بدون من مي ميره من همه حرفاتو شنيدم!شنيدم اما در عمل چه ديدم... من چه سختي ها كشيدم جز غم دوري تو چيزي نديدم... بي معرفت ديدي گذاشتي رفتي خيلي راحت... بي لياقت ديدي بالاخروه به نبودن ما كردي عادت 
دلتنگي هايم همچون شبي بي پايان است ...
چه بگويم ... ؟ خواستم باشم و درهوايت نفسي تازه كنم ، اما گويي تو را هم
هوايي نبود ...
خواستم بودن را در تو حس كنم ، اما گويي تو خود هم نبودي ...



| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |


